مجموعه كامل فيلم راز

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

جاده مالهالند (Mulholland Drive)

جاده مالهالند نام فیلمی مشهور از دیوید لينچ کارگردان آمریکایی ساخته شده به سال ۲۰۰۱ می‌باشد. نویسنده و کارگردان این اثر دیوید لینچ می‌باشد که در این فیلم عناصر سورئالیستی به معنای واقعی به تصویر می‌کشد. این فیلم شدیدا مورد تحسین منتفدین قرار گرفت به طوری که علاوه بر نامزدی بهترین کارگردان از آکادمی اسکار جایزه بهترین کارگردان را از جشنواره کن برای لینچ به ارمغان آورد.این فیلم در کنار فیلمهای مخمل آبی (۱۹۸۶) و کله پاک‌کن (۱۹۷۷) جزو آثار فاخر دیوید لینچ می‌باشد.
بسیاری از منتقدان و سینمادوستان این فیلم را به عنوان بهترین فیلم دهه 2000 می شناسند.

داستان فيلم

 داستان این فیلم به صورت پیوسته نمی‌باشد و در چند وهله اتفاق می‌افتد. زنی سیاه موی (لورا النا هرینگ) که در اثر تصادفی مجروح شده به طور پنهانی به خانه پیرزنی که در حال رفتن به مسافرت است وارد می‌شود.
هنر پیشه جوان و بلند پروازی به نام بتی (نائومی واتس) که برای بازی در هالیوود از کانادا به لس آنجلس آمده هنگام ورود به خانه عمه اش که برای ضبط فیلمی به کانادا رفته با زن سیاه مو روبرو می‌شود. زن سیاه مو که حافظه خود را در اثر تصادف از دست داده در اثر دیدن پوستر فیلم گیلدا(۱۹۴۶) که در بالای آینه قرار دارد خود را به اسم هنرپیشه اصلی یعنی ریتا معرفی می‌کند. بتی تصمیم می‌گیرد به ریتا برای بازگشت حافظه اش کمک کند و به همین منظور سراغ کیف دستی ریتا می‌رود و مبلغ قابل توجهی پول به همراه یک کلید نامتعارف آبی رنگ پیدا می‌کند.
پسری داخل یک رستوران به اسم وینکی داستان کابوسی هولناک که شب قبل دیده را برای هم میزی خود تعریف می‌کند. هنگامی که این دو برای وارسی پشت رستورانی که پسر در خواب دیده می‌روند در اثر مشاهده موجودی هولناک پسر از ترس جان می‌دهد.
یک قاتل دست و پا چلفتی پس از دزدیدن کتابی پر از شماره تلفن و قتل سه نفر، فرار می‌کند.
کارگردانی هالیوودی به نام ادام کشر (جاستین تروکس) در ملاقاتی که با تهیه کنندگان فیلمش دارد از طرف انها تحت فشار قرار می‌گیرد که از هنرپیشهٔ زن گمنامی به نام کامیلا رودس در نقش اول فیلمش اسبفاده کند ولی پس از امتناع وی از کارگردانی اثر بر کنار می‌شود.هنگامی که کشر به خانه بر می‌گردد می‌بیند که همسر وی در حال معاشقه با یک مرد غریبه می‌باشد. پس از یک درگیری مضحک ٬ کشر خانه را ترک می‌کند و بعداً در اثر تماس منشی دفترش متوجه می‌شود حساب بانکیش مسدود شده و عملا ورشکست شده. منشی کشر همچنین به وی می‌گوید مردی به اسم کابوی تقاضای ملاقات با وی را دارد که کشر قبول می‌کند و برای ملاقات با وی به یک اسطبل می‌رود. کابوی به کشر توصیه می‌کند بازی کامیلا را در فیلمش قبول کند. ریتا در اثر دیدن گارسونی به اسم دیانا در رستوران وینکی اسم دایان سیلوین را به خاطر می‌آورد ولی هنوز مطمئن نیست که این اسم ٬ اسم خودش است یا فرد دیگر. به همین منظور به همراه بتی شماره وی را در دفترچه تلفن پیدا می‌کنند و با وی تماس می‌گیرند ولی کسی پاسخ نمی‌دهد. بتی برای تست بازی می‌رود و پس از نمایشی خیره کننده مسئول انتخاب بازیگر وی را به محل ضبط فیلمی به اسم "داستان سیلویا نورث" به کارگردانی آدام کشرمی‌برد. هنگامی که کامیلا رودز تست می‌دهد آدام طبق توصیه کابوی رفتار می کند و می‌گوید "این خودشه" . بتی پیش از ملاقات ادام به علت قراری که با ریتا دارد محل را ترک می‌کند. بتی و ریتا به خانه دایان سیلوین می‌روند و پس از این که کسی در را باز نمی‌کند از پنجره وارد خانه می‌شوند و داخل اتاق خواب با جنازه فردی که چند روز است فوت شده مواجه می‌شوند. هنگام بازگشت به آپارتمان برای این که ریتا بسیار ترسیده بود توسط کلاه گیسی که بتی به او می‌دهد تغییر قیافه می‌دهد. آن شب بتی و ریتا پس از عشق بازی که انجام می‌دهند، می‌خوابند در این هنگام در اثر اصرار ریتا آن دو به باشگاه سکوت می‌روند. مجری صحنه به چند زبان می‌گوید "همه چیز فریب است". در همین هنگام بتی داخل کیفش یک جعبه آبی پیدا می‌کند که با کلیدی که در کیف ریتا پیدا کردند به هم می‌خورند هنگامی که در جعبه را می‌گشایند بتی ناپدید می‌شود وریتا به زمین می‌افتد.
کابوی در پاشنه در دایان سیلوین ایستاده و به وی می‌گوید "خوشگله وقتش بیدار شی" دایان بیدار می‌شود چهره دایان دقیقاً شبیه بتی می‌باشد. وی که در اثر دادن نقشی که وی دوست داشت به کامیلا رودز شدیداً افسرده می‌باشد توسط کامیلا به مهمانی در خانه آدام کشر که در جاده مالهالند قرار دارد دعوت می‌شود. دقیقاً در محلی که در صحنه اول فیلم تصادف ریتا اتفاق افتاد لیموزین توقف کرده و کامیلا به دایان پیشنهاد می‌دهد از یک راه میانبر به خانه ادام بروند که وی نیز قبول می‌کند ادام که یک کارگردان مطرح و متمول هالیوودی می‌باشد عاشق کامیلا است. در هنگام شام ٬ دایان داستان آمدنش به هالیوود و آشنایی با کامیلا را تعریف می‌کند. در همین هنگام یک زن دیگر حاضر در مهمانی کامیلا را می‌بوسد و به دایان لبخند می‌زند. در پایان مهمانی ادام می‌گوید که قصد دارد که با کامیلا ازدواج کند که این مساله خاطر دایان را که عاشق کامیلا می‌باشد می‌آزارد به طوری که وی یک قاتل حرفه‌ای را در رستوران ویکی ملاقات و اجیر می‌کند تا کامیلا را به قتل برساند. قاتل به دایان می‌گوید پس از انجام ماموریت وی یک کلید آبی پیدا می‌کند.
پس از کشتن کامیلا دایان شدیداً عذاب وجدان می‌گیرید و در حالت توهم پدر و مادرش که مشوق وی برای حضور در هالیوود بودند به صورت دو آدمک از جعبه آبی بیرون آمده و دایان را تعقیب می‌کنند دایان از داخل کشوی اتاق خوابش یک اسلحه در آورده و خودکشی می‌کند.

نقد فيلم از زبان وبلاگ دلنمك


اگر با ديد سنتي و فرم روايي كه نسبت به سينماي متعارف و كلاسيك پيدا كرده‌ايم به تماشاي جاده مالهالند اثر ديويد لينچ بنشينيم تنها عايدي ما بهت و سردرگمي خواهد بود. لينچ عادت به داستانگويي آن هم از نوع سرراست و منطقي ندارد و البته پرسونيفيكاسيون‌هاي عجيب او كار را مشكل‌تر خواهند كرد. در اين فيلم (و نيز در بزرگراه گمشده) نبايد به دنبال داستان خطي و رابطه منطقي بين آدمهاي فيلم باشيم چون موضوع كاملاً برعكس تصوير شده است. از سوي ديگر، آثار لينچ آميزه‌اي از رويا و حقيقت هستند و كاربرد مجاز براي پيشبرد داستان و شايد گره‌گشاييهاي از پيش امتحان شده بيشتر نمود دارد.
اما پيش از اينكه نقد و تحليل روايي فيلم را آغاز بكنم نيازمند شرحي بر نمادشناسي فيلم خواهم بود؛ لذا ابتدا نمادهاي به كار گرفته شده را تحليل خواهم كرد:
جاده مالهالند: تاريك و مرموز. نمادي است براي طي طريق آنچه كه انسان مايل است آمال خود را در آن پيدا كند. اين جاده نماينده سلوك آرزو است، آنچه كه از مجاز و خيال سرچشمه گرفته است. سكانس ابتدايي فيلم از جاده مالهالند آغاز مي‌شود يعني اينكه با فيلمي روبرو هستيد درباره رويايي كه در حقيقت ملموس است و مي‌تواند وجود خارجي پيدا بكند و در جهان واقعي در دسترس باشد اما موانعي وجود دارد. اين موانع در ادامه فيلم معرفي مي‌شوند.
مرد كريه‌چهره پشت ديوار: نماد دجال يا سرحد پليدي است. چيزي كه درست در نقطه مقابل معصوميت و درستي قرار گرفته است و اوست كه ابليس‌وار انسانها را به چالشي فرا مي‌خواند كه از پاكي فاصله بگيرند.
جعبه آبي رنگ (جعبه): دريچه ورود به سياهي، تباهي و گناه. كليد آن به دست همان مرد كريهي است كه پشت ديوار نشسته است. همان كليد آبي رنگ كه در يك سكانس آن را در دست قاتل كاميلا مي‌بينيم. رنگ آبي نيز نماد گناه است.
كافه دايان: مظهر ميل به گناه. همانجاست كه ريتا چيزي را به خاطر مي‌آورد، با ديدن نام دايان او ميل به دستيابي به حقيقت دارد، حقيقتي كه جز شرارت و گناه چيزي نيست.
كلوپ سيلنسيو: نمادي است براي دستيابي به حقيقت. در اين كافه مي‌شنويم: «گروهي نيست... اركستري نيست... چيزي كه مي‌شنويد بر روي نوار ظبط شده است.» و اين اشاره به مجاز بودن حقيقت است. پارادوكسي كه نه تنها فلسفي است بلكه روانشناسانه هم هست. آن كه خود را مي‌شناسد به كلوپ سيلنسيو مي‌آيد و درمي‌يابد هرآنچه زندگي كرده رويا بوده و هر آنچه در خواب ديده زندگي كرده است.
كابوي: نماد منطق است. او به آدام (كارگردان هاليوود) راه درست را پيشنهاد مي‌كند و اين پيشنهاد زمينه‌اي از تهديد دارد. به زعم لينچ منطق هميشه با تهديد همراه است و تهديد ابزار گزينشي عقل و تدبير است. همواره در هجوم احساسات اين عقل و درايت است كه ناكاميها و ضربه‌هاي احتمالي را گوشزد مي‌كند. در ميهماني انتهايي آدام در يك پلان مي‌بينيم كه كابوي از ويلا خارج مي‌شود، درست در جايي كه آدام با كاميلاي بي‌استعداد در بازيگري يا همان كسي كه از سوي كابوي طرد شده عشق‌بازي مي‌كند و حسادت دايان را برمي‌انگيزد. مفهوم عملي اين صحنه عدم وجود درايت در انتخاب كاميلا براي بازيگري، ابراز محبت و حتي پديده اي به غايت احساسي همچون عشق است. اين كه منطق براي عشق دلسوزي مي‌كند از نكته‌سنجيهاي مختص لينچ بود و اشارتي به همان پارادوكس مذكور داشت. در يك سكانس ديگر كابوي در خانه دايان را مي‌زند و از او مي‌خواهد كه بيدار شود. بيداري استعاره‌اي براي منطقي بودن است.

داستاني كه در پوسته بيروني فيلم روايت مي‌شود تنها روايت ناكامي يك زن به نام دايان براي بازيگر شدن؛ يا به عبارتي عبور از جاده مالهالند به سوي آمال دست‌نيافتني و موفقيت رابطه‌مند طرف مقابلش كاميلا در عرصه فيلم و سينما است. دايان خود را محق مي‌داند كه ستاره سينما باشد (تاكيد مي‌كنم كه اين استعاره است و ستاره شدن نماينده موفق بودن است، نوع ستاره بودن اهميتي ندارد) اما كاميلاي بي‌استعداد موفق به اين امر شده است. پس دايان با كليد آبي رنگ در جعبه را مي‌گشايد تا گناهي موسوم به حسادت را تجربه كند. كاميلا به شكلي تلويحي و عوامانه هم محبت دايان و هم آرزوي بزرگ او را به كام مرگ كشانده است. اين مرگ در رويا صورت مي‌پذيرد و سكانس خودكشي دايان بر روي تخت بعد از هجوم پيرمرد و پيرزن به سمت او با حالتي روان‌پريش و مذبوحانه گواه اين گفته است.

پس آنچه مسلم است روايت يك حسادت و گم كردگي آرزوهاست، چيزي كه تنها در جاده مالهالند يا راهي بسوي آرزوها فنا شده است. اما همانطور كه گفتم اين پوسته بيروني فيلم است. در لايه‌هاي دروني چه مي‌گذرد؟ چالش و جدال ذهني مخاطب فيلم در همين لايه‌ها فراخواني مي‌شود. در ابتدا بايد خط و مرز مشخصي براي مجاز و حقيقت قائل شد. كجاي فيلم رويا و كجاي آن حقيقت است؟ از ابتداي فيلم تا جايي كه ريتا و بتي به كلوپ سيلنسيو مي‌روند در رويا هستيم. وقتي دايان از خواب بيدار مي‌شود و آخرين بازمانده‌هاي وسايل همسايه‌اش را تحويل مي‌دهد واقعيت آغاز مي‌شود اما رويا كه خاستگاه آن ضمير ناخودآگاه دايان است حتي در حقيقت هم دست‌بردار نيست.
دايان و كاميلا در واقع يك نفر هستند. كاميلا روياي دايان و دايان هسته واقعي اين شخصيت است. هم‌جنس بازي اين دو زن فارغ از جنبه‌هاي بصري كاملاً استعاري و نمادين هستند. اين دو روي شخصيت هر يك جنبه‌هايي از طرف مقابل را مي‌پرستند و مانند دو اصل گم شده‌اي كه مايلند در يك كالبد قرار بگيرند يكديگر را در آغوش مي‌كشند. لزبين‌ها هيچگاه چنين صميمانه و احساسي نسبت به يكديگر اداي عشق نمي‌كنند اما دايان خطاب به كاميلا مي‌گويد كه عاشق اوست. دايان و كاميلا دو جسم با يك روح هستند و لينچ اين شخصيت اصلي فيلم يعني دايان/كاميلا را تفكيك كرده است و اين بيشتر باعث گمراهي مخاطب عام مي‌گردد. بتي و ريتا در كيفي كه متعلق به ريتاست به دنبال هويت مي‌گردند اما با پول و كليد مواجه مي‌شوند؛ پول و كليد هر دو گشاينده هستند و البته گشاينده راه تباهي و گناه.
اگر دايان و كاميلا يك نفر هستند چرا دايان قصد جان كاميلا را مي‌كند؟ دليل آن استدلال استقرايي ضمير ناخودآگاه است كه حسادت (گناهي كه توسط مرد كريه پشت ديوار به واسطه جعبه اهدا شده است) را بيشتر از علاقه برمي‌تابد و باعث بروز گناه مهيب‌تر يا به عبارتي قتل مي‌شود. او كه مجاز اين شخصيت است حقيقت را نمي‌پسندد و سعي در انهدام آن مي‌كند هرچند كه او در خواب دست به خودكشي مي زند تا به نوعي حقيقت را كشته باشد. مرگي كه توسط بتي و ريتا پيشتر از اين كشف شده است كه آن هم رويايي بيش نيست.
فيلم در يك جمع‌بندي؛ نقد انسان و اميال شيطاني اوست. انساني كه هميشه از موقعيتش راضي نيست و به عوامل بيروني و دروني (كه پايگاه روانشناسانه دارند) دست مي‌يازد تا در مسيري كه جاده مالهالند نام دارد و چيزي جز يك بن‌بست فطري نيست به آرزوهاي خويش دست پيدا بكند. اين مضمون قبلاً در بزرگراه گمشده تكرار شده بود و لينچ در اين ورطه كار جديدي ارائه نكرده است اما غناي كار بيشتر است. جاده مالهالند فيلمي نيست كه تنها يك بار ديده شود و فيلمي نيست كه معيارهاي امتحان شده سينما را رعايت كرده باشد. جاده مالهالند يك برون‌گريزي رواني است و فلسفه زندگي را به بوته نقد مي‌كشد. از لينچ جز اين هم انتظار نبود. براي درك فيلم بايد او را شناخت و نگاه سوررئاليستي او را درك كرد. جاده مالهالند جاده آرزوهاست و همان مدار بسته پرسش و پاسخ است و جز اين چيزي نيست.
منابع: ويكيپديا، وبلاگ دلنمك، وبسايت زيرنويس.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر